تبلیغات
آسمان ملکوتی - نماز شب

 
وقت از نیمه شب گذشته بود. رختخوابم رو کف اتاق پهن کرده بودم و چراغ اتاق رو هم خاموش.

زیر پتو دراز کشیده بودم و مشغول گشت زنی توی شبکه اجتماعی بودم.

مطالب رو می خوندم و مثبت می دادم. رو بعضی ها هم نظر می ذاشتم. بعضی بحث ها رو که موضوعش برام جالبتر بود شروع می کردم به خوندن نظرات. بحث ها برام خیلی جذاب شده بود، به خودم اومدم، دو ساعتی می شد که مشغول بودم. دیگه واقعا دیر وقت بود. صبح زود بایست می رفتم سر کار.

لپ تاپ و مودم رو خاموش کردم. اومدم بخوابم که دیدم پنجره بازه. پنجره اتاق من به سمت حیاط خلوت ساختمان باز میشه. می دونستم که دم دمای صبح هوا سرد میشه. باید پنجره رو می بستم. پتو رو زدم کنار و بلند شدم.

یه لحظه جا خوردم. توی تاریکی هوا یک قاب پنجره روشن بود. پنجره اتاق طبقه همکف همسایه روبرویی. ساعت سه نیمه شب انتظار نداشتم کسی بیدار باشه. پرده وسط جمع شده بود وگره خورده بود. یک آقا توی اتاق ایستاده بود. صورتش رو نمیدیدم چون پشت پرده قرار گرفته بود. توی دست راستش تسبیح بود و با دست چپش قنوت گرفته بود... تازه دوزاریم جا افتاد...داشت نماز شب می خوند.

هنوز حس وهوای شبکه تو ذهنم بود.

پایین قاب پنجره آقای همسایه دنبال گزینه پَسند می گشتم.......جایی برای
پَسند زدن نداشت!





«اللهم عجل لولیك الفرج والعافیه و النصر وجعلنا من خیر انصاره و اعوانه والمستشهدین بین یدیه»





طبقه بندی: عمومی، 
برچسب ها: نماز شب،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط یادگار